در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد
در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت
در عرض یک روز می شه عاشق شد ...
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه
تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که
سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه
هم ميتونه باش....
آداب دوست یابى در قرآن

بعد از آنكه او از مجلس حضرت بیرون رفت ، پیشواى چهارم به اطرافیان خود فرمود: گفته هاى این شخص را شنیدید؟ حالا دوست دارم همراه من بیائید، تا جواب مرا بشنوید.گفتند: یا بن رسول الله ! ما مى آئیم ، ولى دوست داشتیم جواب دشنامهاى او را همینجا مى فرمودید.امام علیه السّلام نعلین خود را پوشیده و در حالى كه این آیه شریفه را زمزمه مى كرد: (وَالْكاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ.)(1):(انسانهاى نیكوكار خشم خود را فرو مى برند و از خطاى مردم مى گذرند و خداوند نیكوكاران را دوست دارد.) از محل خود حركت كرد.
راوى مى گوید: .از تلاوت این آیه فهمیدم كه حضرت به او نیكى خواهد كرد، وقتى به در منزل آن مرد رسیدیم ؛ حضرت او را صدا زده و فرمود: باو بگوئید كه على بن الحسین است . چون او صداى آقا را شنید، فوراً براى دفاع از خود آماده شد و در اینكه حضرت جسارتهاى او را پاسخ خواهد داد، تردیدى برایش باقى نماند.
وقتى چشم حضرت به او افتاد، اظهار داشت : اى برادر! تو پیش ما آمدى و چنین و چنان گفتى ، هرگاه آن بدیهائى كه به من نسبت دادى ، اگر در من هست ، از خدا مى خواهم مرا بیامرزد و اگر نیست از خدا مى خواهم ترا بیامرزد. آن مرد، وقتى چنین رفتارى را مشاهده كرد، حالش دگرگون شد و بعد از آنكه میان دیدگان حضرت را بوسید، گفت : آنچه من گفتم در شما نیست و من به این صفات سزاوارترم .
1- آل عمران / 134.
2- منتهى الا مال ، 2 / 4.
منبع: جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها، عبدالكریم پاك نیا

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان بر ميهمانانش مبارك باد!
التماس دعا
مثل این پیر زن

رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمیشود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم.
از حرم که باز میگشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛
چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که میرسید بیقرارییش بیشتر میشد با خود میگفت کی میشود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفتهها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود قدمهایش را بلند تر برداشت نفسهایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشهای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجرهها که نور چراغ برق از پنجرههایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش را باز کرد همان کتاب دعایی که پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش میگذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونههایش به روی زمین میافتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهستهتر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس میکرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمیخواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمیشد با خود می گفت ای کاش در این سجده میمردم؛ خدا یا میشود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانهای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفشهایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانهای گلی و سادهای بود اتاقها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمیخواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم خواست بپرسد که این پیرزن چه کرده است ؛ به منی که سالهاست قال الصادق و قال الباقر گفتهام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور میکرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید.
این داستان اقتباس از زندگی آیةالله سید محمد باقر سیستانی است
++++++++++++++++++++++++++++++++++++
غم عشقتبیابون پرورم كرد
هوای وصل بیبال و پرم كرد
به مو گفتی صبوری كن صبوری
صبوری طرفه خاكی بر سرم كرد
داستان شیطان و انسان
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.
ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگیست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بكنم..
من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به كار بردهام. به همین دلیل این قدر كهنه است.
لحضه های با تو بودن
نه از فائق نه قایق می نویسم
نه از دشت شقایق می نویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق می نویسم
پس بیا با هر زبون
تو هم بخون
بخون عاشقونه کنارم
فریاد بزن بگو
دوسـتت دارم
دخترم هانيه!
با كمي فاصله نشسته بودم روي نيمكت فلزي كنار سالن امتحانات، كيف مشكي دسته بلندي هم وسط من و كوروش بود، خيلي آرام حرف ميزديم. كوروش انگشتهايش را توي هم گره زده بود و با همان لحن دوست داشتني و گرمش گفت:
- ببين نغمه! داري سخت ميگيري! مهم اينه كه من و تو همديگه رو بخوايم، بقيه مگه چقدر تو زندگي ما سهم دارن؟ همين كه ازدواج كرديم باور كن همه سرشون ميره تو لاك خودشون و به يكي ديگه گير ميدن، آخه تو چرا فكر ميكني دارن تورو تو ذرهبين ميذارن!
براي چندمين بار بود داشتيم اين بحث رو با هم ميكرديم. گفتم
:
- يواشتر حرف بزن! هر كي رد ميشه ميفهمه داريم از چي حرف ميزنيم، من نميگم زير ذرهبين ميرم، ولي هرچي باشه اونجا شهرستانه، فرق داره كوروش، چرا نميخواي بپذيري! درسته، قبول دارم شهر توئه، اونجا كلي دوست و آشنا داري كه ميتونن كارات رو راس و ريس كنند، اما قبول كن واسه من يه دنياي ديگه است، من تو يه شهر هفت، هشت ميليوني بزرگ شدم، سخته برام زندگي تو يه شهر كه همهاش صدهزار نفر جمعيت داره، بحث جمعيت نيست كه، بحثم اينه كه من نميخوام اسير بشم، همه دلخوشيام تر و خشك كردن بچه بشه، خودت هم ميدوني تا حالا كم نكشيدم، اما مجبورم نكن بيام شهرستان زندگي كنم....
كوروش از جايش بلند شد، كلافه شده بود، تا حدي حق را به من ميداد. اما خودش توي بد مخمصهاي افتاده بود، ميدانست كه اگر بيايد تهران زندگي كند فردا همه پشت سرش ميگويند «راه افتاد دنبال زنش!» «آره ديگه! ميگن حاج حسين! دختر تهروني، پسرت رو برد!» و از اين حرفا كه حتما پدرش نميتوانست تحمل كند، از يك طرف من را دوست داشت، در اين سه سالي كه با هم همكلاس بوديم همديگر را خيلي خوب شناخته بوديم، هم من او را به عنوان يك پسر پاك و صميمي ميشناختم كه از نظر درسي واقعا نخبه بود هم او رفتار من را ديده بود كه مثل بعضي از دخترهاي كلاس دك و پز نداشتم و خيلي ساده برخورد ميكردم، بماند كه كمي با هم لجبازي درسي هم داشتيم. تنها مشكلمان اين بود كه من نميخواستم براي زندگي با او به شهرستان بروم.
كوروش باز هم سرسختي كرد و گفت:
- نغمه! الان ديگه تهران و شهرستان نداره، باور كن مرزا شكسته، اينجوري نيست كه فكر كني اونجا مردم از هيچي خبر ندارن، والا اونقدر كه مردم اونجا پيگير اخبار هستند و ميدونن دنيا دست كيه خيلي از بچههاي همين دانشكده خودمون كه دارن وسط تهران درس ميخونن بي خبرن!...
پريدم وسط حرفش و گفتم:
- من اينو گفتم كوروش؟ نه! من اينو گفتم؟ بحث من اصلا يه چيز ديگه اس، ببين من دردم اين نيست كه اينجا پيش مادرم زندگي كنم و نزديكش باشم و از اين حرفا، خودت هم ميدوني هرجا بشه، هر جور بشه باهات ميمونم، فقط نگران اينم كه يه سري دخالتها از سر خيرخواهي و دوستي، نذاره من و تو با هم خوش باشيم و زندگي كنيم و...
كوروش سرش را برگرداند و لبخندي زد. نميدانم چرا تسليم شدم، بدون اينكه چيزي بگويم، انگار او از سياهي چشمهايم داستان را فهميد كه آرام گفت:
- نترس عزيزم! هيچوقت نميذارم تنها باشي، اگه راس ميگيم و عاشق هميم بايد همسفر روزاي سخت هم باشيم. نگران نباش.
دقيقا يادم ميآيد كه بهار 77 بود كه اين حرفها را زديم، وقتي به مادرم جريان را گفتم؛ مخالفت كرد.
- نغمه! داري اشتباه ميكني، من يكي، دوبار بيشتر كوروش رو نديدم، بچه محترمي به نظر ميرسه ولي دخترم ميخواي مادرت رو تنها بذاري بري كجا؟
مادرم عادت داشت فضا را عاطفي كند، اما چند دقيقه بعد ميگفت؛ هر چي خودت بخواي، هر تصميمي خودت بگيري پشتت هستم! خدا پشت و پناهت باشه!
هنوز هم نميدانم چطور آن اتفاق افتاد، وقتي كوروش براي آشنايي اول، تك و تنها به خانهمان آمد، پدرم شيفته اخلاق مردانه او شد، آنقدر محكم و بااعتماد به نفس حرف زد كه وقتي رفت و در را پشت سرش بست بابام برگشت و گفت:
- كاشكي همه پسرها جرات اين پسر رو داشتن!
بعد خانواده كوروش به خواستگاري آمدند، خيلي مودب و محترم برخورد كردند، خواهرش كه پنج سالي از كوروش بزرگتر بود و توي شهرشان پزشك عمومي بود دلگرمم كرد و گفت:
- نگران زندگي توي شهرستان نباش، قبول دارم كه مثل اين ميمونه كه يه ماهي رو از تو اقيانوس بگيري ببريش توي آكواريوم بذاريش اما يه حسنهايي هم داره كه بايد حتما تجربه كني، تعريف كردن فايده نداره.
چشم كه به هم زديم ترم آخر دانشگاه تمام شد، كوروش از خدمت معاف بود و خيلي زود توي آزمايشگاه، يك شركت صنعتي كارش درست شد، شش ماه از استخدامش نگذشته بود كه جشن عروسي گرفتيم، پدر كوروش مرد خوشنامي بود، اين را از برخورد افراد فاميل او متوجه شدم، كوروش هيچوقت نگفته بود ولي پدرش يكي از افراد بانفوذ شهرشان بود كه مال و منال كافي داشت، كوروش هميشه ميگفت آدمي كه چشمش دنبال ارث و ميراث پدرش باشه، آدم نيست! مرد وقتي ادعاش ميشه ميخواد زن بگيره، مستقل بشه، بايد بتونه رو پاي خودش وايسته! مادر كوروش را خيلي كم ديده بودم، براي خواستگاري نيامده بود، گفتند كه بيمار است و راه دور است اگر بيايد اذيت ميشود، كنجكاوي نكردم، روزهاي اول زندگي همه با احترام فوقالعادهاي برخورد كردند اما مادرش خيلي كمحرف بود و چندان گرم نميگرفت، كوروش ميگفت:
- فارسي حرف زدن واسه مامانم خيلي سخته، كلا كمحرفه!
اما يكسال طول كشيد تا فهميدم او دوست داشته برادرزادهاش را براي پسرش بگيرد ولي كوروش مخالفت كرده و ماجراها داشتهاند. يكسال با او اصلا نفهميدم چطور گذشت، بيشتر اوقات در حال رفت و آمد به تهران بودم، از طرفي زندگي در ميان افراد تازه، تنوع خاص خودش را داشت، قاطعانه تصميم گرفته بودم كه درس بخوانم تا مدرك ارشدم را بگيرم، براي همين سرگرم جزوهها و كتابها بودم، مجله و روزنامه چنداني به شهر نميرسيد، هر دو هفته كوروش برايم خانوادهسبز ميآورد، عادت كرده بودم، انگار نخي بود كه من را به تهران وصل ميكرد. فضاي آرام شهرشان كمكم ميكرد كه استرس چنداني نداشته باشم، از طرفي كوروش همه جوره محبت ميكرد و از او بهتر خواهرش شهرزاد بود كه نميگذاشت تنهايي را حس كنم. همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه به خاطر سالگرد ازدواجمان توي خانه يك مهماني ترتيب داديم، بعد از شام مادر كوروش آرام سرش را آورد جلو و در گوشم گفت:
- نميخوايد بچهدار بشيد؟!
حرفش مثل پتك توي سرم خورد، شايد هم به خاطر حساسيتي كه به او پيدا كرده بودم، با لبخند گفتم:
- نه مادر! شايد چند سال ديگه، فعلا كه برنامهاي نداريم.
رويش را ترش كرد و آرام و تلخ گفت:
- فكر كردي من چند سال ديگه زندهام؟ ميخوام نوهام رو ببينم، اون دختره كه گوش نميده و شوهر نميكنه، شما هم كه اينطوري ميكنين، اين كه نشد كار!
انگار همان شب خشت اختلاف گذاشته شد، يك هفته بعد شهرزاد هم اين موضوع را تكرار كرد، فهميدم كه از مادرش خط گرفته است، وقتي كوروش هم گفت: بچه ميخواهد بدجور احساس تنهايي كردم،گفتم:
- كوروش! بذار دو، سه سال بگذره، آخه چرا عجله؟ مادرت ازت بچه خواسته؟
كوروش چيزي نگفت ولي چند هفته بعد باز ماجرا تكرار شد، حوصله جنگ اعصاب نداشتم، شهرزاد هم برايم در مورد مزاياي بچهدار شدن حرف ميزد و اينكه 24 سالگي بهترين سن براي بچهدار شدن است و از تنهايي در ميآيم و...نميدانم چرا پذيرفتم، وقتي آدم تنها ميشود زودتر ضربهها را ميپذيرد و سريع تر تسليم ميشود، فكرم به جايي نميرسيد، با يكي، دو پزشك حرف زدم و مشاوره گرفتم، شش ماه گذشت اما هيچ نشانهاي از بارداري نداشتم، به تهران آمدم و پيش چند دكتر رفتم و شرايطم را گفتم،گرفتار شديم، به تنها چيزي كه هيچوقت فكر نكرده بوديم اين بود كه نتوانيم بچهدار شويم.
كارمان شده بود دكتر رفتن و قرص و دارو خوردن، حرفهاي مادر كوروش آزارم ميداد. يك شب كه توي خانهشان مهمان بوديم، با همان خونسردي و آرامش گفت:
- والا ما كه تو فاميلمون نازايي نداشتيم، همه ماشاا... شش، هفت تا بچهدارن، شما تو خانوادهتون مشكل ندارين؟
كوروش آرام دستم را فشار داد، ميدانست كه دارم فشار روحي سنگيني را تحمل ميكنم، چيزي نگفتم فقط وقتي بيرون آمديم، گفتم:
- كوروش! يادته رو اون نيمكت كنار سالن امتحانات دانشكده بهت گفتم؛ مشكل جمعيت شهرها نيست؟!
چيزي نگفت، ميدانستم او هم حال خوشي ندارد، يك سال تمام دنبال دكترهاي مختلف بوديم، كافي بود مادرش از در و همسايه بشنود كه فلان دكتر در يزد يا شيراز زن نازايي را درمان كرده است، از فردايش ما توي راه شيراز و يزد بوديم، كلافه شده بودم. آخرين دكتر توي تهران خيلي صريح و ساده گفت:
- خانم! شما نميتونيد بچهدار بشيد، من دارم نسخه دكترهاي قبليتون رو ميبينم، خيليهاشون حتي براي شانس دو، سه درصدي شما تمام تلاششان را كردهاند اما نميشود خانم، بهتره وقت و پولتون رو ديگه هدر نديد!
از مطب كه بيرون آمديم نشستم روي صندليهاي آبي رنگ و كوچك راهرو، كوروش كنارم بود، دلداري ميداد كه مهم نيست و مگه ما از روز اول قرار بود بچهدار بشيم و اين همه آدم مشكل دارن و....من تنها چهره آرام و خونسرد مادرش جلوي چشمم ميآمد. گفتم:
- تو برو شهرستان! من يه چند روزي ميمونم پيش مامان. تا ببينم چه كار ميشه كرد.
كوروش با جديت گفت:
- نه! با هم ميريم، هر اتفاقي هم اونجا افتاد تو هيچي نميگي، باشه؟ من درستش ميكنم.
برگشتيم شهرستان، مثل هر بار ديگري كه ميرفتيم دكتر بايد براي گزارش دادن يكراست ميرفتيم خانه باباي كوروش، رفتيم، كوروش آنجا برگههاي پزشكي را از توي كيفش درآورد و گذاشت روي ميز و گفت:
- مشكل از منه، كار توي آزمايشگاه كارخونه باعث شده مشكل پيدا كنم، مواد شيميايي باعث اين مشكل شده، اين هم آزمايشاتش! بيا شهرزاد تو براي مامان توضيح بده!
بعد همانطور كه دستش را دراز كرد به شهرزاد چشمك زد. شهرزاد هم موضوع را همانطور كه كوروش تعريف كرده بود با كمي اصطلاحات پزشكي قاطي كرد و گفت، من ساكت بودم، چيزي نميگفتم، راستش را بگويم ته دلم شرمنده اين رفتار كوروش شده بودم، آب از آسياب افتاد، بيرون كه آمديم گفت:
- يادته اون شب كه اومديم بيرون بهم گفتي: كوروش! يادته رو اون نيمكت كنار سالن امتحانات دانشكده بهت گفتم مشكل جمعيت شهرها نيست؟! يادته اينو بهم گفتي؟
- آره يادمه! عذر ميخوام منظوري نداشتم ولي...
- نه! نميخوام عذرخواهي كني، فقط خواستم بگم اگه خوب فكر كني يادت مياد اون روز روي همون نيمكت فلزي بهت گفتم نترس عزيزم! هيچوقت نميذارم تنها باشي، اگه راس ميگيم و عاشق هميم بايد همسفر روزاي سخت هم باشيم. نگران نباش.
|
|
- كوروش! الان تو خانواده سبز يه چيزي ديدم، ميخوام نظرت رو رك و پوست كنده بگي، ميخواي بريم سرپرستي يكي از بچههاي بم رو به عهده بگيريم؟
كوروش گفت:
- چرا به فكر من نرسيده بود؟
برخلاف انتظارمان دوندگي بسياري داشت اما بالاخره هانيه به جمع ما اضافه شد. الان هفت ساله است، هنوز ماجرا را به او نگفتهايم، بعضيها ميگويند او بايد حقيقت را بداند اما دلم نميآيد، هانيه را شش سال است من بزرگ كردهام، حرف زدن و راه رفتن يادش دادهام، حس ميكنم از روز اول من مادرش بودهام. هفته پيش رفته بود جلوي آيينه و داشت خودش را نگاه ميكرد. برگشت گفت:
- مامان! چرا من پوستم قهوهايه ولي تو سفيدي؟
از سوالش خندهام گرفته بود! گفتم:
- واسه اينكه وقتي باردار بودم، چاي زياد ميخوردم تو قهوهاي شدي!!
الان كه دارم اين موضوع را مينويسم، نميدانم آيا اگر آن گزارش و عكسها را توي مجله خانواده سبز نميديدم با همين قاطعيت ميرفتم سرپرستي يك بچه را به عهده بگيرم يا نه؟ نميدانم، شايد خدا خواست كه اين اتفاق به اين شكل بيفتد و مجله باعث اين اتفاق مبارك در زندگي ما و دخترم هانيه بشود، راست ميگويند كه حتي يك برگ هم بدون اراده خداوند از درخت جدا نميشود.
منبع : خانواده سبز
عـشق من
عشق من بدون تو دنیا برام جهنمه
عشق من فرصت ما تو زندگی خیلی کمه
بگو که دوستم داری تا یه غزل جون بگیرم
بگو که دوستم داری اگه نمی خوای بمیرم
بگو که دوستم داری دوستم داری
نکنه یه وقت بری عاشقت رو جا بذاری
بگو که دوستم داری خیلی زیاد
بگو که دلت فقط من رو می خواد
عشق من بدون تو هیچی قشنگی نداره
دل من بدون تو رویای رنگی نداره
عشق من از دل من بگو خبر داری بگو
بگو که عاشقمی تنهام نمی ذاری بگو
بگو...
...

زندگی نقطه مبهمی در صفحه تقدیر
و در زیر آن انبوه خاطرات آینده
کاش می شد این نقطه ی مبهم را معنی کرد
و دانست که آینده یعنی گذشته ی نیامده
یعنی در آن بر من و تو چه خواهد گذشت؟
سرگذشت» بـاغ آلــبـالـو
دلارام يواشكي دستش را برد توي جيب كت سعيد كه به رختآويز، آويزان بود.
- دنبال چيزي ميگردي خانومم؟
صداي سعيد او را از جا پراند، يك لحظه مثل گنجشكي كه توي دام بيفتد قلبش كنده شد، دستش توي جيب كت گير كرده بود و هر كاري ميكرد بيرون نميآمد، هول شده بود، گفت:
- نه...يعني آره. .. داشتم دنبال كليد ماشين ميگشتم، فكر كنم گوشيمو تو ماشين جا گذاشتم!
- گوشيت؟ اون كه اونجاست، رو ميز نهار خوري، فكر كنم بايد يواش يواش يه عينك مدل مامان بزرگ برات بگيرم! يعني اينقدر چشات ضعيف شده دلارام؟
اين را با شوخي و خنده گفت، دلارام دستش را از توي جيب كت نجات داد و لبخندي زد، بعد با شيطنت خاص 
خودش گفت:
- البته مادربزرگها هم الان مد روز شدن ديگه، عينك ته استكاني نميزنن كه، ميرن ليزر درماني! چيزي ميخوري بيارم سعيد جان؟
سعيد جان را با لحني گفت كه شايد او دست تو جيب كت كردن را فراموش كند. چند روز بود كه حسي مثل خوره به جانش افتاده بود، زود رفتنها و دير آمدنهاي سعيد، تلفنهاي مشكوك و... ..نگرانش كرده بود. امشب هم سعي كرد، گوشي تلفن او را پيدا كند، شايد بتواند از توي آن سرنخي گير بياورد.
- نه مرسي! فقط اينكه من فردا دارم ميرم ماموريت، اگه زحمتت نيست، اون كت و شلوار طوسيام رو يه بررسي كن.
- مسافرت؟ با كي؟!
- نگفتم مسافرت، گفتم ماموريت! از طرف شركته، بايد برم اهواز، يه كارخونه دارن ميزنن، يه سري كاراي فنيش رو شركت ما برداشته، بحث ايمني و اين حرفاست، دو سه روزه بر ميگردم!
دلارام چيزي نگفت. آشوب افتاد به جانش، از جايش بلند شد و رفت سراغ كمد لباسها. از همانجا گفت:
- سعيد! ميشه نري؟
- نرم؟ واسه چي؟ بحث كاريه، تو اين گرما كه واسه تفريح نميرم اهواز!الان به قول جنوبيها اونجا خرماپزونه!
- خب يكي ديگه بره، فقط تو، كه تو شركت مهندس نيستي! الان تو اين ماه، سومين باره داري ميري ماموريت، اولش دو روز رفتي تبريز، بعد يه روز رفتي اراك، حالا هم، دو سه روزي ميري اهواز!
اين را با لحن گلهمندي گفت و كت و شلوار را پرت كرد روي مبل و چمباتمه زد.
- چيه دلارام؟ چي شده؟ چرا بچه ميشي؟ خب اين كار منه، تو كه ميدوني، تو شركت من مدير بخش ايمني هستم، نميشه كه يه آدم تازه كار رو فرستاد براي بررسي پروژههاي بزرگ! اصلاً تو يه چيزيت هست، الان چند وقته حس ميكنم نگراني، هر وقت هم ازت پرسيدم از زيرش در ميري.
- نه چيزي نيست! يعني نه كه چيزي نباشه، خودت خوب ميدوني چمه!. ..
اين را با لحن گلهمندي گفت، بعد از جايش بلند شد و گفت:
- امروز باز خانم سيناپور زنگ زده بود، يه بسته هم از شيراز رسيده، از طرف خانم فرهمند! مثل اينكه اين روزا خيلي سرت شلوغه مهندس!
لحنش گزنده بود، ولي سعيد خيلي خونسرد گفت:
- آها! حالا بگو چي شده! ترسيدي شوهر عزيزت رو ازت بدزدن؟... نه خانمم از اين خبرا نيست، هيچكي ديگه به يه مهندس زوار در رفته كه موهاش ريخته و تازه عينك هم ميزنه نگاه نميكنه، خانم سيناپور رو كه ميشناسي، خوبه خودت ديديش، منشي شركته، امروز من از صبح از شركت زدم بيرون، دنبال كارهاي مالياتي بودم، گوشيم هم باطري نداشت و خاموشش كردم، نگران شده اينجا زنگ زده!
دلارام نگذاشت جملهاش تمام شود و گفت:
- آره ديگه! از صبح ميزني بيرون از خونه، شركت هم نميري، گوشيت رو هم خاموش ميكني، اونوقت خستگيت رو مياري خونه واسه من.... سعيد تو داري چيكار ميكني؟!!
سعيد آرام از جايش بلند شد و كت و شلوارش را برداشت و با خونسردي گفت:
- كاري نميكنم دلارام، جهت اطلاع شما بايد عرض كنم كه خانم فرهمند كه اون بسته رو فرستاده، حداقل سه سال از مادر جنابعالي بزرگتره، همونطور كه بسته را باز كردي و داخلش را ديدي و بعد دوباره چسب زدي گذاشتي روي ميزكارم، داخلش چند تا كاتالوگ شركت بود كه دوست نداشته بفرسته شركت، چون آقاي مهندس زراعتي دستور داده هر گونه مكاتبه با شركتها بايد زير نظر ايشون باشه! حالا اگه سوال ديگه اي داري باز من در خدمتم خانم مارپل!!
دلارام اشكش سرازير شده بود، ولي سعي ميكرد سعيد نبيند، براي همين با لحن محكمي گفت:
- خانم صبوحي هم همسن مادر منه؟ چرا هر وقت زنگ ميزنه ميري تو اتاقت و باهاش حرف ميزني؟ ديشب خودم شنيدم كه ده بار بهش گفتي عزيزم! قربونت برم! باز هم توجيه كن ديگه.... يالا! فكر ميكني من هيچي حاليم نيست سعيد؟
- تو از كجا ميدوني اون اسمش صبوحيه؟ اصلا از كجا ميدوني خانمه؟!
- تلفنت كه تموم شد رفتي دستشويي چك كردم، ديدم نوشتي صبوحي، يعني ميخواي بگي به همكارت تو اداره ميگفتي عزيزم! قربونت برم؟
سعيد خندهاش گرفته بود ولي ميدانست كه اگر بخندد دلارام عصبانيتر ميشود، براي همين با لحن آرامي گفت:
- داستان داره دلارام، سر فرصت همه رو برات ميگم!
اين را گفت و رفت توي اتاقش و كامپيوترش را روشن كرد. وقتي اين كار را ميكرد يعني حداقل تا ساعت دو بعد از نيمه شب كار دارد.
دلارام دستش را دراز كرد و شاخه آلبالو را كشيد پائين.
- ببين اندازه گيلاس شدن امسال!
- آره ديگه، امسال كمتر از هميشه ثمر دادن، وقتي بار كم باشه، ميوه درشت ميشه دخترم!
دلارام تند تند آلبالوها را ميچيد و توي سبد كوچكي كه دستش بود ميگذاشت، سومين روزي بود كه برگشته بود خانه پدرش، هوا كمي گرم بود، يعني سر ظهر كه ميشد تيغ آفتاب، صورت را ميسوزاند. حتي كلاه لبه دار حصيري اش هم باعث نميشد كه بشود گرما را تحمل كرد.
- دلارام! حالا واقعا تصميمت رو گرفتي؟ فكر نميكني داري عجله ميكني دخترم؟
- نه بابا! عجله چيه؟ همينم مونده واسه آقا جشن عروسي هم بگيرم!
اين را دلارام با لحن تلخي گفت، مرد دستش را به درخت تكيه داد و دانههاي عرق را از روي پيشانياش پاك كرد و گفت:
- ولي سعيد از اين اخلاقا نداشت، نميدونم چي شد، حالا تو مطمئني؟
- جسارت نشه بابا، همه مردا اينجورين، همين كه شلوارشون دو تا شد، يادشون ميره كي بودن و كجا بودن! من هر بلايي سرم بياد حقمه، اونقد با همه چيزش ساختم كه اينجوري شد، اگه مثل نرگس واسه خريدن سرويس طلا و نميدونم مبل استيل و فلان و فلان چسبونده بودمش گوشه ديوار و روزگارش رو سياه ميكردم اونوقت اينجوري حقمو نميذاشت كف دستم، نرگس شوهرداري بلده، نه من!
- پرسيدم تو مطمئني؟
دلارام بي حوصله شده بود ، مثل آدمهايي كه تصادف ميكنند و روي تخت بيمارستان، بايد براي هر كسي كه ميآيد به عيادتشان همه داستان را بي كم و كاست تعريف كنند. حوصله حرف زدن نداشت، آرام از روي چهارپايه پائين آمد و گفت:
- من يه زنم بابا، اگه نفهمم، زير سر شوهرم بلند شده به درد لاي جرز ميخورم!
صدايش رك و جدي بود، اما مرد باز سماجت كرد و گفت:
- آخه اين دليل نميشه دخترم، اگه سعيد دلش با تو نبود كه تو اين سه روز ده بار زنگ نميزد، همه اينايي كه ميگي درست، اما ميذاشتي از ماموريتش برگرده بعد حرفاتون رو ميزدين، نه اينكه به محض رفتن اون، تو هم شال و كلاه كني بياي اينجا... يه وقت دلگير نشيها، اينجا خونه خودته، من هم جز تو كه كسي رو ندارم، تا هر وقت دوست داري بمون، اما.....
دلارام نگذاشت حرف پدرش تمام شود.
- بابا! تو فكر ميكني همه مثل خودت صاف و صادقن؟! از وقتي مامان خدا بيامرز رفت رحمت خدا، همه زندگيتو فروختي اومدي اينجا تو اين خونه و باغچه سرگرم شدي. سعيد آدم سر و زبون داريه، خوش مشربه، با همه بگو بخند داره، خب زنا خوششون مياد، شما مردي نميدوني من چي ميگم، بايد زن باشي تا بدوني وقتي مردت داره تو يه مهموني با يه زن ديگه حرف ميزنه و ميخنده آدم چه حسي پيدا ميكنه.....اونوقت شما ميگي من چي ديدم؟ يه ماه بود گرفته بودمش زير نظر، هر روز مرتب تر از روز قبل لباس ميپوشيد و ميرفت، هر وقت زنگ ميزدم به تلفن همراهش ميگفت، تو جلسهام، وقتي زنگ ميزدم به شركت خانم سيناپور ميگفت مهندس! رفته بيرون! يه جوري مهندس رو ميگفت انگار. .... استغفرا...!!
خونه باغي باباي دلارام آنقدر زيبا و رويايي بود كه آدم دلش ميخواست براي هميشه به شكلي كاملا رمانتيك آنجا بماند. اما تمام زيبايياش براي دلارام سراسر دل نگراني شده بود.
دلارام از بس بيحوصله و دلنگران بود زياد آلبالو ميخورد. از هر 5 آلبالويي كه ميچيد 3 تا را ميخورد. نيمههاي شب كارش به بيمارستان كشيد. پدر دلارام خيلي نگران و دستپاچه شده بود. به سعيد زنگ زد.
- سعيد جان دلارام بيمارستانه. من كاري از دستم بر نمياد. قربونت خودت رو برسون.
سعيد درست نفهميده بود. اما همه چيز را به خاطر دلارام رها كرده بود.
آرام با هم از پلههاي بيمارستان پايين آمدند. سعيد در ماشين را باز كرد. دلارام سوار شد. در را بست موبايلش را خاموش كرد. و از در ديگر سوار شد. دلارام فهميد گوشي سعيد خاموش است. اما حرفي نزد.
سعيد از بيرون غذا گرفت. به خانه باغي پدر دلارام رفتند و باز سر ناهار گوشي سعيد زنگ زد.
- جانم......... سلام عزيزم.. ....قربونت. ...... فداتشم....... نه، بد موقع نيست. نه، سر ناهار نبودم......... جان
- ديدي بابا... خودشه. همون خانومه. هميشه همين جوري باهاش حرف ميزنه. اِاِاِ... بابا نگاه كن رفت تو باغ. ميخواد راحت باشه. بابا جلوش در بيا كه فكر نكنه بيكس و كارم.
سعيد با خنده ملايمي آمد تو، يه بسته مثل بسته پستي هم با خودش آورد. گذاشت روي تاقچه.
- آقا سعيد ناهارت يخ كرد...
- مرسي من سير شدم.
- كي بود آقا سعيد زنگ زد؟
- والا چي بگم.
سعيد نگاه آرامي به دلارام كرد. بلند شد وسايل سفره را جمع كرد.
به دلارام كارد ميزدي خونش در نميآمد. منتظر بود ببيند سعيد چطور از مخمصه بيرون ميآيد. پدر باز پرسيد:
- اگه غريبه هستيم نگو كي بود.
- نه پدر من، ما مخلص شما و دلارام خانوم مريض احوال هم هستيم.
سعيد همينطور كه بلند شده بود كولر را خاموش كند گفت: والا پدر من، اين قصه سر دراز دارد.
دلارام عصباني گفت : حالا چرا كولر و خاموش ميكني؟! گرمه!
- خانوم خوبم، باد مستقيم كولر برات بده، دكتر گفت عزيزم!
- ميگفتي آقا سعيد!
- والا پدر من، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون، پدر من دو تا زن داشت، وقتي فوت كرد ما ديديم يه خواهر ناتني هم پيدا كرديم. خب شرعا و عرفا به ايشون هم ارث ميرسه. والا خواهر برادرام ميخوان بهش سهم ندن. اما من يه كم دارم طرفداريشو ميكنم. والا خيلي نگرانشم، بنده خدا بي كس و كاره. همسرش فوت كرده، دو تا بچه هم داره، يكيش تالاسمي داره. واسش وكيل گرفتم. خودم هم دارم پيگيري كارهاشو ميكنم. يه دختر 14 ساله داره اسمش صبوحه. زنگ ميزنه بهم ميگه دايي هواي ما رو داشته باش. من هم دوستش دارم ميگم، قربونت برم.... فدات بشم. البته من فداي يه موجود كوچولوي ديگه هم ميشم كه داره تو شكم دلارام خانم زندگي ميكنه!
سعيد بسته را از لب تاقچه برداشت و گفت:
- باور نميكنيد؟ اين هم نتيجه آزمايشات! فكر كردي چرا يه دفعه حالت به هم خورده؟ دكتر گفت احتمالا بچتون دختره كه زنتون اين همه آلبالو دوست داره!!
دلارام همينطور مانده بود، از تعجب خشكش زده بود. از حس مادر شدن سرشار از عشق شد. يعني چه؟ چرا خودم نفهميدم كه كوچولو دارم؟
منبع : خانواده سبز

