. . . !!!

صبح آمد و اشرافزادگان پیش تر شراب عقلشان را ربوده بود و به سبب رقص خسته شده و متفرق گشتن و هر یک به شوی تخت نرمشان رفتن.
خورشید غروب کرد. مردی که لباس کار بر تن داشت درِ کلبه اش را زد و در حالی که لبخند می زند به فرزندانش که کنار آتش نشسته بودند سلام کرد. اندکی بعد همسرش سفره ی شام را مهیّا نمود و همگی مشغول خوردن غذا شدند سپس در آرامش بسر بردند و به خواب رفتند.
پیش از طلوع آفتاب مرد فقیر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندانش اندکی نان و شیر تناول نمود و به سوی کشتزار رفت تا آن را با عرق جبین آبیاری کند و حاصل دسترنج خود را به ثروتمندان قدرتمند بدهد که شب قبل را با پست ترین کارها گذرانیده بودند.
خورشید از پشت کوه نمایان شد و گرمای شدید سر آن مرد فقیر را سوزاند در حالی که ثروتمندان هنوز در خواب عمیقی بسر می برند.
این تراژدی انسان در عرصه ی زمان است و تماشاگران چه بسیارند اما آنان که تأمل و تفکّر می کنند، چه اندکند!



" چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را تغییر دهد و آن را به زردی درآورد ، جز با خواست طینت درخت و نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهیهای مرموز دل شما مرتکب بزهکاری شود ، زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید (راه شمایید و رهروان شما ) "



پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد،اما ناگاه گنجی بزرگ یافت.



ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای غیر قابل شمارش.
