تبليغاتX
. . . تــنــها

ولنتاین مبارک

سلام...

سلامی به گرمی آفتاب تابان که اگر نباشد قاعدتاْ باید ما هم نباشیم چون یخ می زنیم.

من اصولاْ ک پیدام یعنی زیاد تو نت هستم ولی کم مطلب می دم راستی یه چیزی هم بگم یادتون باشه

ناشناس شب همواره به یاد شماست حتی اگر به شما سر نزند پس همیشه به یادش باشید.

تا یادم نرفته ببخشید دیر می گم ولی بهتر از اینه که نگم:             ولنتاینتون مبارک

مرسی از توجه تون

تا دیدار بعد یا علی

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .

مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

چه قدر خوبه که آدمها همیشه به اون چیزی که هستن و دارن قانع باشن.زیاده خواهی و زیاده طلبی بلای جون آدم میشه

!! نوشته شده توسط | 15:53 | شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 •

عشق حقیقی

www.gisou19.blogfa.com

پسره با حقه بازی و کلا شی تموم تونست دل دختره رو به دست بیاره.
آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه . پسره فقط اونو واسه ثروتش می خواست
.
یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و باهاش ازدواج کرد
.
پسره خواست از همون اول نارو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پولشو می خوا د
.
ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند و هر روز اسیر و اسیر تر میشد
.
تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد
.
پسره یه روز از روزا بهش گفت میخوام یه واقعیتی رو برات بگم . من از مال دنیا هیچی ندارم
.
هدفمم از ازدواج با تو فقط ثروتت بود نه خودت
.
دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دوست دارم.و چون دوست دارم می بخشمت
.
یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من

دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو
روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دورش کنه بهش گفت
تو هنوزم منو دوست داری ؟؟؟؟ دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی . پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده میدی ؟؟؟
دختره گفت آره اگه تو بخوای جونمم میدم
.
پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو درآ ورد . با خودش گفت با این کا رم دختره دیگه منو نمیتونه ببینه
.
تا منو با مهربونیاش اسیر خودش کنه .. ولی بازم نشد

یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثروتتو به من دادی
والان هیچی نداری . اینطور نیست؟ دختره گفت آره عزیزم
.
پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی
.
دختره با تمام وجود قبو ل کرد
.
یه روز پسره بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دوباره ازدواج كنم
.
دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمونم
.
یه روز از روزای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت

دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون . دختره گفت تو این زمستون کجا برم ؟ من که جز تو
کسی رو ندارم
!
پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دوسم داری چرا بخا طر من نمیری؟

دختره قبول کرد و از قصر رفت . چند روزی گذشت
......
به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن

پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک افتاد که تو سرما یخ زده بود
.......
انگاری تو مشتش یه چیزی بود با سختی وقتی مشت دختره رو وا کرد توش یه دست نوشته بود
....
وقتی اونو باز کرد توش نوشته بود : به او بگویید هنوز دوستش دارم
...

!! نوشته شده توسط احسان | 22:41 | پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 •

سخنی از ویلیام شکسپیر

 

 

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحضه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در انتضار دیگری همدیگر را نمی بینند.

چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر برمی خورند:

« عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده»

!! نوشته شده توسط احسان | 18:59 | شنبه ششم بهمن 1386 •

واژه ها

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

نــــــــگاه یعنی آتش

لبخند یعنی دریــــــــا

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

گــــذشته یعنی حـسرت

آینده یعنی ظلمت

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

تـنــــــــفر واژه غریبیست

انتــــــظار مفهومی ندارد

جــــــــدایی معنا نشده

 

در لــغت نـــــــــامه قلب من

تمام واژه های زیبا یعنی عــــــــشق

و عـــــــــشق یعنی تــــــــــــــو

!! نوشته شده توسط احسان | 18:56 | شنبه ششم بهمن 1386 •

مــــــــــاه غریب

توی تنهایی شب ستاره بال بال میزد

توی مستی شب ستاره پرسه میزد

اما یکی اون بــــالا بـالاها داشت گریه میکرد

اون کیه خــــــــدا ، کیه ...... ستاره رفت بالاتر

دید یه مــــــــــاه غریبه

ستاره رفت کنارش ، بهش گفت:

ای مـــــاه غریب ، چرا گریه میکنی

مــــــــاه اهی کشید وگفت:

ستاره جون دلـــــــم شکسته ، از آدمای دل سرد

دل همو میشکنند، رو عــــــشق هم پا میزارن

دلم خیلی پـره، چی بگم چی بشنوی

ستاره هم آهی کشید

چشاش پر از اشک شده بود

گذاشت و رفت پیش خـــــــــــدا

تا که نشه به سرنوشت ماه دچار

!! نوشته شده توسط احسان | 18:55 | شنبه ششم بهمن 1386 •