تبليغاتX
. . . تــنــها

عشق يعني...

عشق يعني سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست

 من همونم كه هميشه غم و غصه اش بي شماره
اون يكه تنها ترينه حتي سايه هم نداره

!! نوشته شده توسط احسان | 22:45 | سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 •

جدایی

میان کوچه پس کوچه های دل تنگی به یاد روزهایی می افتم که قلبم را با صداقت به تو هدیه کردم

تو یی که در رویاهای کودکانه ام به دنبالت می گشتم غریبه ای آشنا بودی که در خانه ی کوچک

قلبم برای همیشه موندنی شده بودی و تصور یک روز جدا بودن از تو مرا به عمق غمها و دردها می برد

اما نا مهربونی روزگار مرا اسیر دردی عمیق ساخت و میانمان فاصله ای انداخت به اندازه ی تموم دنیا

 حالا من مانده ام بی تو تنهای تنها ............

خواستم تنهاییم را با کسی قسمت کنم بین دوستان یک با وفا پیدا نشد خواستم فریادم تا آسمانها

پر بکشد همراه فریادم یک هم صدا پیدا نشد .....

 

                                                                      شبانگاهان مهتابم تو بودی

                         سحر گاهان آفتابم تو بودی

 

                                         چنان فراموشم کردی که دیگر حتی  به خوابم نیامدی

 

www.gisou19.blogfa.com

!! نوشته شده توسط | 17:6 | دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 •

به همین سادگی . . .

www.gisou19.blogfa.com
!! نوشته شده توسط احسان | 16:4 | دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 •

آری به او بگوئید . . .

بگوئید که من

تا ابد در کنارش می مانم

به او بگوئید که همیشه به یادش هستم

به او بگوئید که فقط او را می پرستم

به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند

به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست

به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم

به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم

به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد

به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام

آری به او بگوئید

بگوئید که...عاشق شده ام

و تنها او را دوست می دارم

www.gisou19.blogfa.com

!! نوشته شده توسط احسان | 16:3 | دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 •

شـــكاك

به‌خاطر شرارت و معركه‌گيري در محل معروف بود، از همان دوران كودكي عاشق جنگ و دعوا بود، هر جا كه بگو مگويي سر مي‌گرفت، زود خودش را جلو مي‌انداخت و سينه‌ سپر مي‌كرد، روي هر دو دستش چهار جاي چاقو بود، راه رفتنش نشان مي‌داد كه يعني بعله!
    با همه اين‌ها دانشگاه قبول شد، اما ذره‌اي از اخلاق و رفتارش عوض نشد، همه مي‌گفتند كه او را ديده‌اند با زن يا دختري در كوچه و خيابان صحبت مي‌كرده، خلاصه اين‌كه از اين سرمحل تا آن سر محل همه او را مي‌شناختند، تا اين‌كه نمي‌دانم چطور شد از من كه دختر همسايه ديوار به ديوارشان بودم، خواستگاري كرد، البته نه به اين سادگي! من تك دختر خانواده بودم و سه برادر بزرگتر از خودم داشتم، سه برادري كه چشم ديدن جعفر را نداشتند و به قول معروف سايه‌اش را با تير مي‌زدند.
    پدرش به رحمت خدا رفته بود، مادرش آنقدر بزرگان محل را به واسطه گرفت تا پدر و مادر و برادرانم اجازه خواستگاري سوري را دادند. او روز خواستگاري مقابل پدرم روي زمين دو زانو نشست و در حاليكه سرش را پايين انداخته بود، گفت: «حاج آقا به همون خدايي كه مي‌پرستيد، هر كاري بگوييد انجام مي‌دهم، فقط اجازه بدهيد من دامادتون بشم» پدرم لبخند كمرنگي روي لبانش نشست اما برادرانم ابروهاي بلندشان را به هم گره زده بودند و زيرچشمي و غضبناك به او نگاه مي‌كردند، برادر بزرگم خواست حرفي بزند كه پدرم دستش را به نشانه سكوت بالا آورد. نگاه را به من دوخت، او پدرم بود، بيست و سه سال تمام به چشمانم نگاه كرده بود و خيلي خوب معنا و مفهوم نگاهم را مي‌شناخت، از جعفر بدم نمي‌آمد، با همه بدي‌هايي كه داشت، شنيده بودم در وفاي به عهد چيزي كم نمي‌آورد!
    پدرم كه از رضايت نسبي من خبردار شد، ده شرط شمرده شمرده و بلند، انگار از روي نوشته مي‌خواند، خطاب به جعفر گفت و به او قول داد اگر به همه شروط عمل كند، به ازدواج ما رضايت مي‌دهد. برادر كوچكم كه فراغت بيشتري داشت، از طرف پدرم مامور شد تا همه كارهاي جعفر را زير نظر بگيرد و هر روز به مدت سه ماه گزارش دهد.هر روز كه مي‌گذشت تغييري اساسي در جعفر ديده مي‌شد، طرز لباس پوشيدنش عوض شد، صحبت كردن، راه‌رفتن و حتي نگاه كردنش هم به گونه‌اي ديگر شد، بيشتر اوقات هنگام نماز مغرب و عشا در مسجد محل ديده مي‌شد. هر شب كه پدر گزارش اخلاق جعفر را از زبان برادرم مي‌شنيد خوشحال مي‌شد، مرا هم صدا مي‌زد تا بنشينم و خوب بشنوم من هم، مي‌شنيدم.
    در طول سه ماه، چندين بار از طرف پدرم مورد امتحان و آزمايش قرار گرفت و سربلند بيرون آمد، پدرم ديگر مطمئن شد، جعفر مي‌تواند مرا خوشبخت كند، بنابراين مقدمات ازدواجمان فراهم شد، با حمايت خانواده‌هايمان مراسم خوب و آبرومندي برگزار شد و ما صاحب زندگي جديدي شديم، اما تا آخرين دقايق عروسي برادر بزرگم زير لب مي‌گفت: كسي كه ذاتش خراب باشد نمي‌شه كاريش كرد! او معتقد بود جعفر ذاتي بد دارد!
    شب عروسي وقتي به خانه خودمان رفتيم، جعفر كه مي‌خواست مرا غافلگير كند، بليت قطار براي مسافرت ماه عسلمان به مشهد را نشانم داد، از اين‌كه آغاز زندگيمان با زيارت مرقد مطهر امام رضا(ع) رقم مي‌خورد خوشحال بودم.
در ايستگاه راه‌آهن براي لحظه‌اي از جعفر دور شدم، زماني كه از آبخوري برمي‌گشتم، زن جوان خوش‌پوشي را ديدم كه با جعفر در حال گفتگو بود و جعفر در برابر حرفهايش لبخند مي‌زد، دلم از جا كنده شد، همان لحظه به ياد حرف‌هاي برادرم افتادم. سعي كردم خودم را خونسرد نشان دهم، وقتي براي سوار شدن از پله‌هاي سكو پايين مي‌رفتيم از او پرسيدم: كه آن زن كه او بود؟ و او جواب داد: نشاني پرسيد؟ و من ديگر هيچ نگفتم.
    چند ساعتي از حركت قطار مي‌گذشت من كه عادت داشتم هنگام حركت هر وسيله نقليه‌اي بخوابم، در كوپه‌اي كه فقط براي خودمان بود خوابم برده بود، وقتي چشمانم را باز كردم جعفر را در كوپه نديدم، چند دقيقه‌اي منتظر شدم اما نيامد، دلم به شور افتاد، براي پيدا كردنش وارد راهرو شدم و صداي صحبت كردنش را در راهروي منتهي به واگن ديگري شنيدم، آهسته جلو رفتم و كمي با فاصله ديدم كه او با همان زن جواني كه در ايستگاه بود در حال گفتگوست با اين تفاوت كه حالا زن در برابر حرف‌هاي جعفر لبخند مي‌زد!
    با دلي لبريز از غم خودم را به كوپه رساندم، بغضي به گلويم نشسته بود، مي‌‌خواستم هر طور شده به زندگي‌ام پايان دهم، دلم نمي‌خواست اشك بريزم اما هر لحظه آرزو مي‌كردم كاش مي‌شد زمان را به عقب برگردانم و از ابتدا كارهايم را مرور كنم، و ديگر به قول افرادي مثل جعفر اعتماد نكنم. او چطور مي‌توانست به بهانه ماه عسل من و عشقم را نسبت به خودش اين‌گونه تحقير كند، كاش مي‌توانستم خفه‌اش كنم و براي هميشه به زندگي‌ پر از دروغش پايان دهم، اما افسوس كه نمي‌شد!
    با خودم درگير و دار بودم كه آرام در كوپه باز شد و سلام آرامي گفت و روبه‌رويم نشست، اصلا دلم نمي‌خواست به صورتش نگاه كنم، اما او گل سرخي از پشتش بيرون آورد و برابر چشمانم گرفت، شك نداشتم كه اين شاخه گل هديه همان زن به جعفر است كه حالا مي‌خواهد به من بدهد.
    دستش را كنار زدم و با عصبانيت از كوپه خارج شدم، با ناراحتي و با عجله طول راهرور را طي مي‌كردم كه ناگهان از پشت در يكي از كوپه‌ها، همان زن را ديدم، رو به شيشه‌هاي راهرو به سمت بيابان ايستادم تا بتوانم به بهانه تماشا كردن بيرون از چند و چون موضوع خبردار شوم. صداي ضعيف زن شنيده مي‌شد كه مي‌گفت: «خيلي آدم خوبيه... با اين‌كه بهش نمي‌ياد خيلي وضع مالي خوبي داشته باشه، اما خيلي دست خير داره...» او حرف مي‌زد و من همينطور اشك مي‌ريختم و به حال خودم افسوس مي‌خوردم، خواستم برگردم كه ديدم زن يك بسته پول به سمت پيرزني كه رو‌به رويش نشسته بود گرفت و ادامه داد: «وقتي تو ايستگاه بهش گفتم، همه پولمونو توي راه ازمون زدند، قول داد توي قطار يه مبلغي بهمون بده...» پيرزن در حاليكه دستهايش را به سوي آسمان گرفته بود گفت: «خدايا!... اين جوون كه ما رو از اين گرفتاري نجات داد، هيچ وقت گرفتارش نكن.»
    ديگر نتوانستم آن‌جا بمانم، از خودم و از دل كوچكم خجالت مي‌كشيدم. سريع خودم را به كوپه‌مان رساندم، قلبم به شدت مي‌تپيد، نمي‌دانستم چطور با جعفر روبه‌رو شوم در دلم به نام خدايي گفتم و در را باز كردم، جعفر در حاليكه دو ليوان آب ميوه در دست داشت، روي صندلي نشسته بود، لبخند مي‌زد، وقتي وارد شدم روبه‌رويش نشستم، او آرام چشمانش را باز كرد و گفت:« دلم مي‌خواد، همه لحظه‌هاي زندگيمون مثل اين آبميوه شيرين باشه» يك ليوان را به سوي من گرفت من يقين پيدا كردم كه اين جعفر همان جعفري است كه خدا براي من آفريده، مردي عاشق‌پيشه و جوانمرد!او گفت« شهين، مرا ببخش! با خودم پول كم آوردم، يك روز بيشتر نمي‌توانيم در مشهد باشيم و من هم قبول كردم و گفتم: اشكالي ندارد، مهم اين است كه كسي را خوشحال كرديم.
!! نوشته شده توسط احسان | 15:56 | دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 •

تنهایی . . .

www.gisou19.blogfa.com
!! نوشته شده توسط احسان | 20:47 | جمعه بیست و سوم شهریور 1386 •

دنیای زیبای من . . . !!!

www.gisou19.blogfa.com

دیشب باد از درون پنجرهء نيمه باز به درون می خزید و پرده ها را به پرواز در می آورد و پای تخت ما روی لحافمان به زمين می نشست.
ماه زور می زد که از لای پنجره درون را بنگرد و کنجکاويش از سرخيش پيدا بود.
و ما امشب پس از مدتها همبستر خيال هم شده ایم و یکدیگر را در آغوش گرفته ایم . لبانم التهاب هميشگی شان را دارند آنچنان که قلبم را سرشار از عشق تو می کنند.
نصف شب است و سکوت سهمگين همه جا را گرفته است ولی با اين وجود کسی فرياد عشق قلبم را نمی شنود جز آنکه می دانم تو نيز هم اکنون رويای مرا در خواب میبینی.
آنچنان تمنای آغوشت را دارم که به خيالت در اين نيمه شب تاريک عشق بازی می کنم. و ماه همچنان کنجکاو که دريابد من چگونه تو  را در آغوش دارم که اينچنين مرا به ذوق می آورد. ولی او نخواهد يافت و نخواهد فهميد ، همچنانکه بسياری نفهميدند و از حسادت به درد خود سوختند.

!! نوشته شده توسط احسان | 19:54 | پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 •

بــرو ولی یادت باشــــه این رســـــم عاشقـــــی نبود

بـــرو ولــی اینـــو بدون ســهم من از تو این نبـــــود

 برو ولـــــــی یادت نره چشــــــــــــام هنوز به راهــــته

دلــــو شکــــستی نازنین ، امـــــــــا دلم به یادته

 ! یادت میاد اون همـــــه حــــــرفای قشـــــنگ

 تو رفــــــتی و من موندم و یه دل دیوونه و تـــــنگ

تو دروغ میگی بازم برو دیگه دل نمیبازم برو

 دلـــــم تنگ است ، دلــــم دلـــتنگ از این دنیای دلسنگ است

دلــــــــــــــم تـــــــــــنگ است ، دلـــــم دلـــتنگ دلــتنگ است

 

!! نوشته شده توسط | 1:2 | شنبه دهم شهریور 1386 •

کلیک کنید || www.gisou19.blogfa.com
!! نوشته شده توسط احسان | 0:59 | شنبه دهم شهریور 1386 •

نامهربون ...

نگاهم میکنی اما به سردی

نه تنها من تو هم دریای دردی

مخواه از من گناهت را ببخشم

تو میدانی که با این دل چه کردی

برو نامهربون بیگانه با من

تو هر لحظه به رنگی در میایی

رها کن این دل دیوانه ام را

برو سیرم از این دیر آشنایی

بسه دیگه نمون اینجا برو

         وفـا کردم خطا کردم نمان دیگر کنارم تو را باور ندارم    

    

!! نوشته شده توسط | 0:59 | شنبه دهم شهریور 1386 •

تو نیز نمی دانستی . . .

و من راست می گفتم اگر

                             دستانم را بگشایم

می فهمی که

دنیای کلمات را

بر چشم های سفید و همیشه منتظر کاغذ ها

دوخته ام

                                  بی آنکه بدانم چرا ؟

www.gisou19.blogfa.com

!! نوشته شده توسط | 0:56 | شنبه دهم شهریور 1386 •

www.gisou19.blogfa.com
!! نوشته شده توسط احسان | 20:19 | جمعه نهم شهریور 1386 •

یا ابا صالح المهدی

www.gisou19.blogfa.com

!! نوشته شده توسط احسان | 19:20 | دوشنبه پنجم شهریور 1386 •

اضطراب سراب

www.gisou19.blogfa.com

ای گذشته من ، چگونه خاطرات زیبایت را باور کنم

 در حالی که شدت تنهایی آن روزها را دروغی بزرگ قلمداد می کند

روزی بر ای باور بودم که صدایی بلندتراز نعره سهمگین سکوت نیست

و هیچ زخمی دردناکتر از آرامش یک شب بارانی

چه اشتباهی!!

حال دریافته ام پاره شدن تکه های قلبی شکسته بلندترین صدا

و نگاهی منتظر به امیدن دوباره چشمهایی که هیچ گاه باز نمی گردند

عمیق ترین زخم

مادامی که ابرها به اجبار باد رفته رفته دور می شوند

تنها من بی کسی باران را حس می کنم.

که قطراتش را این گونه از نوازش گلهای سرخ محروم می کنند

و تنها من می بینم دل با طراوت باران هیچ نفرتی نمی گیرد

و فقط غصه هایش می ماند و بس

مانند من

آن هنگام که رفتی گفتی از یاد من نیز خواهی رفت

ومن خیره تورا می نگریستم ، آیا باور کردنی بود؟

تو رفتی

هر روز بیشتر به یادت بودم

در خیال با تو همه جا پرواز می کردم

گاه با هم به برکه ای مطهر در اعماق کویری بایر می رفتیم

گاه سوار قایقی می شدیم تا امواج وحشی آب

مارا در امتداد خط سرخ غروب دریا همراهی کنند

و گاه در شبی آرام زیر باران . . .

آری بعد از رفتنت هر روز بیشتر با تو بودم

تنها امید رهایی بخشم از این قفس

همان خیال خام برگشتن توست

که دستان خشمگینش را روی گلویم گذاشته

و بی مهر بغض دیرینه ای را می فشارد

آه … اشکی برای حدقه زدن در چشمان افسرده ام ندارم

کیست که مرا یاری کند از این اضطراب سراب؟

چه کسی دستانم را می گیرد

تا در ثانیه های آخر مرا ازاین مرداب بیرون بکشد؟

و برایم نوید فرار از این کنج تاریک و مرده را به ارمغان بیاورد

پاسخی برای این سوال نمی خواهم

خود می دانم او کیست!

اورا دوست دارم تا اندک جانی که برایم باقی مانده را از جسم بی رمقم بگیرد

و من هم تا ابد قدردان محبت بی کران او شوم

زیباترین نامی که شنیده ام از آن اوست

مرگ

www.gisou19.blogfa.com

!! نوشته شده توسط احسان | 19:7 | دوشنبه پنجم شهریور 1386 •