حقیقت تلخ
در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:
پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم
ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم
والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم او را ملاقات کنیم.
پسر ادامه داد:ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید.
او در جنگ به شدت اسیب دیده و در اثر بر خورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد ، بنابراین میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند.
پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است
شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.
پسر گفت: نه ، من میخواهم او با ما زندگی کند.
والدین گفتند: تو متوجه نیستی.فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود، ما فقط مسئول زندگی خود هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند.
بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی. دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد.
چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع دادند که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است و انها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو حرکت کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند
آنها فرندشان را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند.
فرزند انها فقط یک دست و یک پا داشت.

خوشبخت
و صداقت کلی نایابی است
تو در آیینه ی چشمان شقایق ها
عابر و ظالم و بی عاطفه جاریست
به چه کسی باید گفت که با تو
خوشبخترینم
و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود ، آفتابگردان را نکو داشتیم ، و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛ نه به آنکه خود را حقیقت بپنداریم ، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم ؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن گرفته بود ، که :
ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم.
و اگر غیر از این بود ، او هرگز نمی پذیرفت !
دلم شکسته !!!
پسری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای پرید
چیزی از کنار چشمان خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت تکه های دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
دلنوشت ....برای دوستی نزدیک ....رفیق سالهای دور
و این دلتنگی های اغلب با یادآوری روزهای دور همراه ...
کوچک بودیم و اما دلمان به اندازه ی تمام هستی بزرگ بود
و دوست داشتن مثل اکسیری که نمی دانم دانسته یا ندانسته
به دستمان بیفتد در دستانمان جا باز می کرد و در دلهایمان
و بزرگمان می کرد کم کم
همان طور که دوستانمان را و دوست داشتنی هایمان را ......
خدایا !
دوستی برای من چیز پیش پا افتاده ای نیست و نبود
و من دوستانم را درست مانند کسی که میان باغ گلی بهترین گل ها را بچیند می یافتم
و شاید نه من که کسی دیگر مرا و آنان را برای هم می جست
و این دوستی
درونم
درست مانند جسمی پاک
حتی بی اثر مرور زمان همان طور می ماند
شفاف شفاف ....
خدایا !
لحظه ای مهلت دیدار بده .....دلتنگم !
عشق حقیقی...
یه روز یک پسر از یه دختر خوشش اومد و پسره با حقه بازی و کلا شی تموم تونست دل دختره رو به دست بیاره.
آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه . پسره فقط اونو واسه ثروتش می خواست.
یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و باهاش ازدواج کرد .
پسره خواست از همون اول نارو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پولشو می خوا د .
ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند و هر روز اسیر و اسیر تر میشد .
تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد .
پسره یه روز از روزا بهش گفت میخوام یه واقعیتی رو برات بگم . من از مال دنیا هیچی ندارم .
هدفمم از ازدواج با تو فقط ثروتت بود نه خودت .
دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دوست دارم.و چون دوست دارم می بخشمت .
یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من
دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو
روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دورش کنه بهش گفت
تو هنوزم منو دوست داری ؟؟؟؟ دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی . پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده میدی ؟؟؟
دختره گفت آره اگه تو بخوای جونمم میدم .
پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو درآ ورد . با خودش گفت با این کا رم دختره دیگه منو نمیتونه ببینه .
تا منو با مهربونیاش اسیر خودش کنه .. ولی بازم نشد
یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثروتتو به من دادی
والان هیچی نداری . اینطور نیست؟ دختره گفت آره عزیزم .
پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی .
دختره با تمام وجود قبو ل کرد .
یه روز پسره بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دوباره ازدواج كنم .
دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمونم .
یه روز از روزای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت
دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون . دختره گفت تو این زمستون کجا برم ؟ من که جز تو
کسی رو ندارم !
پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دوسم داری چرا بخا طر من نمیری؟
دختره قبول کرد و از قصر رفت . چند روزی گذشت ......
به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن
پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک افتاد که تو سرما یخ زده بود .......
انگاری تو مشتش یه چیزی بود با سختی وقتی مشت دختره رو وا کرد توش یه دست نوشته بود ....
وقتی اونو باز کرد توش نوشته بود : به او بگویید هنوز دوستش دارم ...
از نظر خودم نوشته ی قشنگی بود . خیلی از حرفارو میشه از داخلش كشید بیرون و بهش فكر كرد . خوش به حال اون دختر كه عاشق از این دنیا به سوی خدا رفت . خیلی از آدمها هستند كه خیلی راحت عشقو با پول یا ثروت عوض می كنند . ولی در اینجا هیچ چیزی برای دختر مهم نبود و فقط به عشقش فكر میكرد . به اون كسی كه دوستش داشت میخواست ثابت كنه واقعا عاشقه .
ولی جدا از همه ی نوشته های بالا یه چیزی میخواستم بگم . میخواستم سوالی ازتون بپرسم كه اگه میدونید بهم جواب بدید . چرا عشق خیلی راحت میمیره ؟؟؟ یعنی خیلی راحت بدست میاد كه خیلی راحت هم میمیره ؟؟؟؟؟ میدونید چیه .... آدمهایی كه عاشقند مطمئنم خیلیهاشون بهم نمیرسند ... شاید خودشون نمیخواند بهم برسند یا دست روزگار این وسطه . ولی خیلی وقتها یه سری مشكلات این وسط به وجود میاد كه باعث نرسیدن میشه . ثروت ؛ سرمایه ؛ معروفیت و محبوبیت ؛ دین ؛ فرهنگ ؛ آداب و رسوم و ... همه و همه این وسط نقش مهمی دارند . ولی اگه كمی از خودگذشتگی این وسط باشه دوباره پای این مشكلات هست یا كم كم تموم میشه ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا یه سوال دیگه میخوام بپرسم ... عشق پاك و حقیقی چیه و چطوری میشه بهش رسید ؟؟؟؟؟؟ یعنی آدم واقعا میتونه بهش برسه با اینكه آرزوی هر انسانیه ؟؟؟
این نوشترو تقدیم میكنم به همه ی اونایی كه دنبال عشق پاك و حقیقی هستند . تقدیم میكنم به همه ی اونایی كه میخواند ثابت كنند عاشقند و قصد جبران كردن دارند . امیدوارم از این نوشته هم خوشتون اومده باشه . خوشحال میشم نظرات خودتونو در مورد این نوشتم بدونم . حتی یه نظر كوچولو هم به عنوان یه یادگاری بزرگ برام باقی میمونه . منتظر همه ی شما دوستان خوبم هستم . موفق باشید و سلامت . خدانگهدار همه ی شما .....
آفرینش عشق . . .
کاش تو هم عاشق می شدی
و زجر تلخ هجر را می کشیدی
مانند من
آنگاه پشیمان می شدی که چرا
عشق را آفریدی !
عشق
ماندم در کو چه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مردم و خا کسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
+++++++++++++++++++++++++++++++
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خا طره تو دوست دارم
صبر . . .
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر تاب بیار
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا میشکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو
تنهای تنها . . . . .
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست !
گناهم را ببخش...
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیم گناهم را ببخش
یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی گناهم را ببخش
اگر بد کردمو هرگز به روی خود نیاوردی گناهم را ببخش
اگر تو مهربان بودی ومن نا مهربان گناهم را ببخش
اگر برای دیگران سبز وبرای تو خزان بودم گناهم را ببخش
تنهایی خیلی سخته . . . !

گل عشق
خواستم از میان گلهای رنگارنگ گلی بچینم وتقدیمش
دارم مدتی فکرکردم که کلام گل شایسته اش است
سر انجام گلی را انتخاب کردم و به او هدیه کردم نیم
نگاهی به من انداخت وبی رحمانه گلبرگهای ان را پر پر
کرد وبه زمین ریخت اشک از چشمانم سرازیر شد ولی
او مستانه خندید و رفت اخه او چه می دانست گلی را که
پر پر کرد گل عشق من بود
رد پای تو . . .
هر درد پر اندوه را مستانه درمان مي كنم
يا در خودم سوزم و آتش به هستي مي زنم
يا هر چه هست و نيست را در سينه پنهان مي كنم
امشب به يادت تا سحر مست و غزلخوان مي شوم
پيمانه اي مي نوشم و همرنگ مستان مي شوم
در طرح خود نقش تو را همچون مسيحا مي كشم
نام تو را مي گويم و همراه باران مي شوم
امشب بيادت مرغ دل در سينه غوغا مي كند
زخم هزاران آه را با ناله سودا مي كند
سر گشته و شوريده در كنج زواياي قفس
يك لحظه ديدار تو را دائم تمنا مي كنم
امشب به يادت در دلم تجديد پيمان مي كنم
هر درد بي ياد تو را از دل گريزان مي كنم
يا در سكوتم مثل برگ از شاخ مي افتم به زير
يا در هياهوي زمان گیسو پريشان مي كنم



